نوشته ای برای دلم
قسم به آینه به صداقت و پاکی اش به صافی و زلالی بی همتایش هر چه را آنگونه که هست نمایان میکند بی نقاب , بی دروغ , بی ریا آینه بودن زیباست آینه ی پاکی و زلالی درون بی واهمه از شماتت دیگران و مانند آینه ماندن و ماندن ... بی نقاب , بی دروغ , بی ریا بازم جمعه شد روزی که اصلا دوستش ندارم همیشه این روز احساس کسلی , بی حوصلگی و غمگینی میکنم چقدر هم زود به زود جمعه میرسه , همین هفته پیش بود که از تب می سوختم و سرتا سر بدنم درد میکرد , بازم رسیدیم به امروز , دوباره جمعه حالا خدا راشکر که سرماخوردگیم خوب شده و حداقل سر پا شدم . میگن که همه روزها , روز خدا هستند و فرقی با هم ندارند , ولی روزهای دیگر انگار آنقدر فکر و خیال به سرم نمیاد نمیدونم چرا ولی احساس میکنم روحم درد میگیره دست خودم نیست , همینطور بی تعطیلی و بی وقفه ذهنم درگیر میشه تا لحظه ای هم آسوده نباشه , کاش می شد روز جمعه , مغز از کار کردن دست بکشه و به ما استراحت بده , آنوقت دوباره از روز اول هفته شروع کنه به کار , حداقل روز های دیگر هفته وقت برای فکر های ناراحت کننده کمتره و هر کدام از ما آدمها کارها و مسثولیتهایی داریم که چه بخواهیم و چه نخواهیم با آنها مشغول هستیم . پ.ن. 17 دیماه سالگرد غروب ابدی عزیزی ست , نه فقط جمعه که هر روز دیگر هم یاد و خاطره اش با ماست . امروز اولین روز دیماهه , چه زود گذشت از دی ماه سال قبل تا امسال. دیشب هم شب یلدایی بود مثل یلداهای قبلی و سالهای پیش از آن برای من . دیشب هم با وجودیکه اس ام اس های زیبایی از دوستان برایم رسیده بود و کلی مشفول خواندن آنها بودم و ساعتی را هم به گرفتن فال حافظ ,همینطور چند تا تلفن شب یلدایی ... و گذشت , اما من همچنان در تمامی لحظات به تنهایی ام فکر میکردم و احساس اینکه مثل یک ماهی هستم که انداخته باشنش توی یک تنگ بلور و جایش تنگه و دلش پر میزنه که از تو تنگ بیاد بیرون و دیگه احساس تنهایی نکنه . امیدوارم که سال آینده یلدایی داشته باشم پر از همه. به خاطر بسپاریم که همراهی خداوند با ما مثل نفس کشیدن است آرام , بی صدا , همیشگی . پ.ن.1 .نوبت دکتر داشتم در ساختمان پزشکان , این جمله با خطی زیبا روی تابلویی نوشته شده بود در کنار میز پرداخت ویزیت , نگاهم باین نوشته افتاد فکر کردم حداقل برای لحظه ای می تواند امید و آرامش به هر کسی بدهد که فکر میکند تنهاست و بخاطر سپردن اینکه خدا همراهی است همیشگی حتی اگرهیچکس نباشد. او در کنارمان هست و خیلی نزدیک . پ.ن. 2. من یکی که خیلی به این یادآوری احتیاج دارم حداقل 3 بار در هر روز و به اندازه چند لحظه مدیتیشن بعد از مدتها دوست دارم که چیزی بنویسم حداقل برای خودم , برای دلم ,مثل همیشه که اول برای خودم مینویسم و نوشته هام یک مروری بر افکارم هست و بعضی وقتها یک درد دله ,گاهی هم برای آروم شدن و رهایی از فکرهاییه که آزارم میده و نشخوار لحظه به لحظه ذهنم میشه (من بهش میگم "تفکرات درونی و پنهانی" ). احساسم اینه وقتی افکارم را که می نویسم مرورشون می کنم به آرامش می رسم , حتی اگر هیچوقت کسی غیر از خودم از این نوشته ها مطلع نشه و اونها رو نخونه . زمانی هم میشه که خیلی خوشحالم و دوست دارم با نوشتن مطلبی خوشحالی و شادی ام را مزه مزه کنم , مخصوصا الان که مطالب زیادی در ذهنم هست و دوست دارم بنویسم انشاالله بعدا ... الان کمی تنبل شدم . پ.ن. البته همش تنبلی نبود که باعث ننوشتنم شد علت دیگری هم داشت , در ابتدا علتش خراب شدن کامپیوترم بود که بردم تعییر کنند و اول که همه ماشاالله متخصص هستند و کاری نداره تعمیر لب تاپ , اما بعدش گفتند قطعه اش نیست و خیلی کار می بره خلاصه بعد از کلی سر دواندن و پیچوندن هینطور با کلی هزینه و بعد از مدتها که در حسرت نبودن نت گذشت بسلامتی تعمیر و آماده بهره برداری شد, خدایا شکرت از این همه صبوری که به من دادی. من رنج می برم درد میکشم غمگین میشوم از بی صداقتی و دروغ کینه ورزی های بی دلیل دور شدن و فاصله ها بی اعتنایی , بی تفاوتی , بی مهری ها ... نیرنگ های رنگ رنگ از مردمی که انسانیت و عشق را فراموش کرد ه ا ند و بیزارم از درونم از هرچه صداقت , یکرنگی و صمیمیت دوستی کردن و دشمنی دیدن و بر رنج درونم نیست مرحمی که اینک یکرنگی و صداقت گوهریست کمیاب پ.ن . باز هم به نجوا به خود میگویم , خود را تغییر بده تا بتوانی دوام بیاوری , کسی تغییر نمی کند تا تو بتوانی همگامش شوی و عاقبت این تویی که خرد میشوی و می شکنی از این همه ... زندگی ما آدمها با روزمره گی هایش آرام آرام میگذرد به آرامی زمان می گذرد : با انجام کارهای معمولی , یکنواخت و کلیشه ای , خریدهای روزانه , دیدار از یک دوست , دید و بازدید های خانوادگی ,تماس های تلفنی , رفتن به سینما , قدم زدنی در پارک , دیدن فیلم و سریالی که دوست داریم , گشتی در اینترنت , خواندن کتابی , ورق زدنی در صفحه های روزنامه و شاید هم خواندن صفحه حوادث و افسوسی بر جرم و جنایتی که کسی مرتکب شده و یا اتفاق ناگواری که جایی روی داده است و ... زندگی همین است و همه ما انسانها اینگونه روزمان را به شب میبریم و در این گذشتن ها ی زمان ما هیچگونه نقشی نداریم و زمان نیز هیچگاه سریعتر و یا آرام ترنمیگذرد , بلکه این در تصور ماست که فکر می کنیم گاهی وقتها زودتر و یا دیرتر از معمول می گذرد و این طی شدن زمان و گذر عمر را با خطوط و چین های افتاده بر چهره ها بخوبی می توان دید و به این ترتیب بتدریج از مهلتی که برای زندگی کردن بما داده شده کم و کم تر میشود جدا از اینکه به آنچه در زندگی بدنبالش بودیم دست یافته ایم یا نه . پ.ن1. زندگی خیلی تکراری شده یا اینکه نشده بلکه از اول تکراری بوده اگر توجه کنید به زندگی و تمام بخشهای آن می بینید که واقعا تکرار تکراره . پ.ن.2.کاش میشد هر زمان که اراده میکردیم قسمتی ازمهلت زندگیمان را ذخیره کنیم و دوباره زمان دیگری زندگی را ادامه دهیم ( البته آنوقت کل معادلات جهان و زندگی بهم میخورد ) خب اینهم یکجور فکر و خیاله چه میشه کرد . مرگ یعنی پایان پایان زندگی پایان دوست داشتنها پایان عشق پایان دیدار ها و جدایی ... عادت کردن به نبودن ها و ندیدن ها به از دست دادن به شب و تاریکی و سکوتی در بی پایانی شب گویاتر از صد کلام و بغض فرو خورده و فریاد خفه شده ات در گلو در تنهایی و در سکوت شبانه تا دیگران درنیابند که چگونه ای در نبودن و ندیدن همیشه ی آنکه رفت ... و افسوسی بر بودن ات به هنگام نبودن آن دیگری پ.ن. 1. ساعت 3 صبحه از خواب بیدار شدم فکر کردم بهتره خبر ها را بخونم که این خبر را دیدم : در مورد غرق شدن یک کشتی مسافری در رود ولگا در روسیه و اینکه روز سه شنبه در سراسر این کشور عزای عمومی اعلام شده , طبق آخرین آمار از 199 مسافر این کشتی 79 نفر نجات یافتند و جنازه 50 نفر نیز در آبهای منطقه از آب بیرون کشیده شده است و از سرنوشت بقیه خبری در دست نیست پ.ن.2. حالم بیشتر گرفته شد , حالا دیگه تا صبح خوابم نمی بره و همش در فکر کسانی هستم که غرق شدند و رفتند با تمامی آرزوهایشان و کسانی که مانده اند بدون عزیزانشان و... یادم باشه دفعه دیگه که بی خوابی به سرم زد خبرها را نخونم
خودکشی میزند، نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند. نه!
قیدِ احساساش را می زند .
این اصل، زندگی شما را دگرگون خواهد کرد (یا حداقل، روش شما را در عکسالعمل به مسائل متحول خواهد کرد)
ما نمیتوانیم ماشین در حال سقوطی را از سقوط کردن بازداریم. هواپیما ممکن است دیر برسد و تمام زمانبندیهای ما را به هم بریزد. یک راننده دیگر ممکن است ما را در ترافیک اسیر کند.
آیا کنترل اعصابتان را از دست میدهید؟ آیا با آن راننده کورس میدهید؟ فشار خونتان بالا میرود؟
چه اهمیتی دارد که شما 10 ثانیه دیر برسید؟
چرا خواب و خوراکتان را از دست بدهید؟
چرا اعصابتان را خرد کنید؟
همه چیز درست میشود... فقط اگر تمام انرژی خود را در جهت جستجوی شغل دیگری بکار ببرید.
| Design By : nightSelect.com |
